...
من ميان خورشيد چيزي شبيه انار يافتهام
با پوستی ترکخورده از هجران
و دانههایی به زلالی اشک
ميان پيراهن پنهانش كردهام
براي بغضهايم شبنامه خواندهام
و تن زخمديدهی خوابهايم را بوسیدهام
حالا ميخواهم
از ميان ابهام آينهها
تا ابتداي روشنيای كه فقط رويايش را ديدهام، بدوم.
و درحوالي فردا
بيندشم
انار را به دستاني خواهم بخشيد...
و دستانم را ...
من به حوالي دورتر از دستانم ميانديشم
دلهرهی نبودن
لمس آمدن
و باران
كه گويي حسرتش هميشگيست.
ماه،
و ستارههايي
كه نميدانم در آسمان آنجا هم
رسم سوسو ميدانند يا نه!؟
من به دستانی ميانديشم
دستانی که هنوز پاک اند...
دستانی آبی با لطافتی سبز
فردا
تب تند شعر و ترانه
ترس
تبسمی روشن
و آرامش هميشگي كلام
و باز
ترس
و دلتنگیهایی که گویی
با زنجیر به نگاه چفت شدهاند
من چشمانی را خواب دیدهام
از جنس دعای اول صبح
به رنگ تیرگی شب ها
و بغضی را
که عطر علف میداد
حتی زمزمه ی زیر لبش را شنیدهام
حالا
بیهوده گمان میبرم
میان نگاههایی که چشم بر دستانم دارند
نمییابماش!
نمییابمات!!!
باز هم بیهوده!
قرار ما همان
حوالی فردا
من با انار خواهم آمد
و تو
با دستانت!

